خانمی از اعضای کلیسای کاتولیک به کشیش نزدیک شد و گفت:"پدر، سگ من مرده است و میخواهم بدانم آیا شما صلاح میدانید برایش تشییع جنازه ترتیب دهم؟"
کشیش گفت:"بله، فکر میکنم صلاح است، البته اگر میخواهید."
- "شما فکر میکنید کدام کشیش برای برگزار کردن این مراسم مناسب است؟"
کشیش از آنجا که زیاد به این تشییع جنازه تمایل نداشت گفت:"یک کشیش پروتستانِ خوب در پایین این خیابان میشناسم فکر میکنم او این کار را برایتان انجام دهد."
- "اوه، متشکرم پدر. فقط یک سؤال دیگر. فکر میکنید من چقدر بابت اجرای مراسم به او بپردازم؟ دویست دلار یا سیصد دلار؟"
چشمان کشیش برقی زد، و خیلی صمیمانه به این خانم که در قلمرو کشیشیاش بود، گفت:"دوست من چرا زودتر نگفتید که سگتان کاتولیک بود؟"
مترجمین: صدیقه ادهم
مریم امام وردی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 18:46  توسط ما
|
توانا نَستا
ستیز در نگیرد.
مال نیندوز
دزدی رخت بندد.
آز فرو گذار
دل آرامش یابد.
فرمانروایی فرزانه
تواضع جان، توانمندیِ تن است؛
نکوهِش فزونخواهی، ستایش توانایی است
مردمان،
دانش فرو نهند
و از آرزو گریزند.
دانایان،
به کار جهان نپردازند.
کارِ بیعمل،
سامانِ جهان است.
لائو تسه
ت: برکت، ریاحی
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:52  توسط ما
|
چون از یاسابورو خواستم تا نمونهای از شعرش را برایم خوشنویسی کند، گفت: "خط نویس باید با چنان شوری بنویسد که همهی کاغذ را با یک کلمه پُر کند، و با چنان نیرویی که قلم کاغذ را بِدَرد. چیرهدستی درخط نویسی همه به نیرو و احساسی که در این کار میگذارند بستگی دارد. سامورایی باید که نستوه پیش تازد، و هرگز خسته یا افسرده نشود تا کار به انجام برسد. همین!" و، پس از این گفته، خط را برایم نوشت.
هاگاکوره
ت: رجبزاده
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:36  توسط ما
|
هوس وداع بهار بهار خیال امکان باش
چو رنگ رفته به باغ دگر گل افشان باش
کناره جویی ازین بحر، عافیت دارد
وداع مجلسیان کن ز دور گردان باش
گرفتم اینکه به جایی نمی رسد کوشش
چو شوق ننگ فسردن مکش پرافشان باش
به قدر بی سر و پایی ست اوج همتها
به باد ده کف خاک خود و سلیمان باش
به دام حرص چو گشتی اسیر، رفتن نیست
به رنگ موج ز گردابها گریزان باش
شرار کاغذم از دور می زند چشمک
که یک نفس به خود آتش زن و چراغان باش
بیدل
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:53  توسط ما
|
2
اینک سخن میگویم از دو "مینو".
در آغاز آفرینش، "سپند" آن دیگری – "ناپاک" – را چنین گفت:
-" نه منش، نه آموزش، نه خرد، نه باور، نه گفتار، نه کردار، نه "دین" و نه روان ما دو با هم سازگارند."
اوستا، گاهان، یسنه، هات 45
+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:28  توسط ما
|
عالم، همه، زین میکده بیهوش برآمد
چون باده زخم بیخبر از جوش برآمد
ای بیخبران! چاره فرمان ازل چیست
آهی که دل امروز کشد دوش برآمد
صد مرحله طی کرد خرد در طلب اما
آخر، پی ما، آنطرف هوش برآمد
از نغمه تحقیق، صدایی نشنیدیم
فریاد که ساز همه خاموش برآمد!
بیدل! مثل کهنه افسانه هستی
زین گوش درون رفت و از آن گوش برآمد
بیدل
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 12:47  توسط ما
|
با چشمها
ز حیرتِ این صبحِ نابهجای
خشکیده بر دریچهی خورشیدِ چارتاق
بر تارکِ سپیدهی این روزِ پا به زای،
دستانِ بستهام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب.
فریاد بر کشیدم:
"- اینک چراغ معجزه
مردم!
تشخیصِ نیمشب را از فجر
در چشمهای کوردلیتان
سویی به جای اگر
ماندهست آن قدر،
تا
از
کیسهتان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمانِ شب
پروازِ آفتاب را!
با گوشهای ناشنواییتان
این طُرفه بشنوید:
در نیم پردهی شب
آوازِ آفتاب را!"
"- دیدیم
(گفتند خلق، نیمی)
پروازِ روشناش را. آری!"
نیمی به شادی از دل
فریاد برکشیدند:
"- با گوشِ جان شنیدیم
آوازِ روشناش را!"
باری
من با دهانِ حیرت گفتم:
"- ای یاوه
یاوه
یاوه،
خلایق!
مستید و منگ؟
یا به تظاهر
تزویر میکنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تایباید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی!"
□
هر گاو گند چاله دهانی
آتشفشانِ روشنِ خشمی شد:
"- این گول بین که روشنیِ آفتاب را
از ما دلیل میطلبد."
توفانِ خندهها....
"-خورشید را گذاشته،
میخواهد
با اتکا به ساعتِ شماطهدارِ خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نیمه نیز بر نگذشتهست."
توفانِ خندهها....
من
درد در رگانام
حسرت در استخوانام
چیزی نظیرِ آتش در جانام
پیچید.
سرتاسرِ وجودِ مرا
گویی
چیزی به هم فشرد
تا قطرهیی به تفتهگیِ خورشید
جوشید از دو چشمام.
از تلخیِ تمامیِ دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.
آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقتِشان بود
احساسِ واقعیتِشان بود.
با نور و گرمیاش
مفهومِ بیریای رفاقت بود
با تابناکیاش
مفهومِ بیفریبِ صداقت بود.
□
(ای کاش میتوانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بیدریغ باشند
در دردها و شادیهایشان
حتا
با نانِ خشکِشان.-
و کاردهایشان را
جز از برای قسمت کردن
بیرون نیاورند.)
□
افسوس!
آفتاب
مفهومِ بیدریغِ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون
با آفتابگونهیی
آنان را
اینگونه
دل
فریفته بودند!
□
ای کاش میتوانستم
خونِ رگانِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند.
ای کاش میتوانستم
- یک لحظه میتوانستم ای کاش –
بر شانههای خود بنشانم
این خلقِ بیشمار را،
گردِ حبابِ خاک بگردانم
تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
میتوانستم!
احمد شاملو، 1346
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 20:13  توسط ما
|
یک سیاستمدار بلندپایه، زمانی که نامزد یک پست مهم کشوری بود، به سه سیاهپوست گفت که به هر کدامشان که بهترین دلیل را برای جمهوریخواه بودن ارائه دهد، یک بوقلمون چاق میبخشد.
اولی گفت:"من به این دلیل جمهوریخواه هستم که آنها ما سیاهها را آزاد کردند."
سیاستمدار گفت:"بسیار خوب بود." سپس از دومی خواست که نظرش را بگوید.
"خوب من برای این جمهوریخواه هستم که آنها برای حمایت از صنایع داخلی تعرفههای گمرکی سنگین برای کالاهای وارداتی تصویب کردند."
سیاستمدار گفت:"عالی است." و بعد از نفر سوم نظرخواهی کرد.
نفر سوم در حالی که سرش را میخاراند و این پا و آن پا میکرد گفت:"رئیس، من جمهوریخواه هستم، چون آن بوقلمون را میخواهم."
مترجمین: صدیقه ادهم
مریم امام وردی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 7:51  توسط ما
|
از آوازها و غنچهها
من در حصار خویش و تو در بیرون،
اما تو هیچ نمیپرسی
که در سرای سینهی سنگینم
( آنجا که ساعت دل، هر آن
- از شدت فشار خلأ-
چون غنچههای نورس فروردین
در معرض شکفتن محتوم است)
چندین هزار یونس تنهایی
خاموش و مکتوم است،
در جامهی لغات نکیسایی؟
یا چند قرص ماه،
در این سیاهچال فرو مانده است
در نخشب مقنع رؤیایی؟
دیشب که گیج و خسته و حیران
( از کار زندگی)
در کوچه باغهای غریب شهر
- در زیر باران-
میخواندم
چندین ترانهی عشقی،
من خود به چشم دیدم
( هر چند، راستی، باور نخواهی کرد)
که ماه نخشبی
از دامن افق به هوا برخاست.
و چون به خانه رسیدم،
دیدم در آینه که نگاهت
از زیر مقنعه پیداست.
مگذار، ای مقنع مهرام،
کاین طفل ماهوار هنربخش
درسینهام نزاده بمیرد.
محمدعلی همایون کاتوزیان
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 19:22  توسط ما
|
توانا نَستا
ستیز در نگیرد.
مال نیندوز
دزدی رخت بندد.
آز فرو گذار
دل آرامش یابد.
فرمانروایی فرزانه
تواضع جان، توانمندیِ تن است؛
نکوهِش فزونخواهی، ستایش توانایی است
مردمان،
دانش فرو نهند
و از آرزو گریزند.
دانایان،
به کار جهان نپردازند.
کارِ بیعمل،
سامانِ جهان است.
لائو تسه
ت: برکت، ریاحی
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 17:32  توسط ما
|